کد خبر 128920
۱۹ مرداد ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰

شهید سرلشگر حسین لشگری در قامت یک همسر

شهید سرلشگر حسین لشگری در قامت یک همسر

به گزارش خبرگزاری حیات، برای بانو حوا لشگری،سخن گفتن از همسرش بس دشوار است، چه اینکه او دیگر در زندان های عراق نیست که آمدنش را امید داشته باشد. او هم اینک با خاطره های اندک اما بس ارزنده اش از شهید سرلشگر حسین لشگری زندگی می کند، خاطراتی که شمه ای از آن را در گفت وشنود پیش روی باز گفته است. شایان ذکر است که آن آزاده سرافراز در 19/5/1388 و در پی آثار محنت بار دوران اسارت، به شهادت رسید.**همسر بزرگوار شما، شهید لشکری هجده سال در اسارت بودند. تحمل آن دوران برایتان دشوارتر بود یا حالا؟الان خیلی سخت است، چون آن موقع امید هر چند اندکی داشتم که برمی‌گردد، اما حالا می‌دانم بازگشتی در کار نیست!**از آن سال‌ها برایمان بگویید؟وقتی اسرا برگشتند، کمی امیدوارتر شدم که او هم برمی‌گردد، اما همه اسرا برگشتند و از او خبری نشد! حس عجیبی داشتم، حسی بین امید و ناامیدی. اسرا نزد خانواده‌هایشان برگشته بودند، اما از حسین خبری نبود. تا قبل از آن، حالی مثل دیگران داشتم که ممکن است اسیر من هم برگردد یا برنگردد، اما وقتی همه آمدند و او نیامد، ناامید شدم! با این همه تلاش کردم امیدم را از دست ندهم و مقاومت کنم.در دوران اسارت شوهرم، ایام بسیار سختی بر من و پسرم گذشت. فقط کسی می‌تواند حال مرا در آن دوران بفهمد که شرایط مشابهی را تجربه کرده باشد، ولی هر چه بود گذشت و حسین بالاخره برگشت و پاداش هجده سال صبرم را گرفتم.**لحظه‌ای را که خبر اسارت ایشان به شما رسید،توصیف کنید؟ این خبر را چگونه دریافت کردید؟چند روز بعد از سقوط هواپیمای حسین، به من خبر دادند هواپیما دچار سانحه شده، منتهی حسین سالم است و به اسارت در آمده است. بعد به من گفتند: نهایتاً حسین را، برای سه چهار روز اسیر خواهند گرفت و من هم واقعاً فکر می‌کردم حسین خیلی زود برمی‌گردد، اما این اتفاق نیفتاد و دوره انتظار و بی‌خبری، آن هم به مدت هجده سال شروع شد! فقط در فاصله سال‌های 1374 تا 1377 می‌دانستم حسین زنده است و با نامه با هم ارتباط داشتیم. بقیه سال‌ها را، انگار بین بهشت و جهنم زندگی می‌کردم! پسرم، علی هم بزرگ‌تر و بزرگ‌تر می‌شد و نمی‌توانستم به سئوالاتی که درباره غیبت پدرش از من می‌پرسید، جواب درستی بدهم، مخصوصاً که علی بسیار هم حساس بود و دائماً از اینکه پدرش نیست، گلایه می‌کرد. در آن روزها او را دلداری می‌دادم که پدرت به خاطر دفاع از وطنش فداکاری کرده و با دشمن جنگیده و به اسارت در آمده است و به شکلی او را آرام می‌کردم، اما در این چند سالی که حسین شهید شده است، واقعاً دیگر نمی‌دانم به او چه باید بگویم! هر دوی ما از شهادت او بهت‌زده هستیم. پسرم هر بار که تصویر پدرش را از تلویزیون می‌بیند بغض می‌کند، منتها می‌کوشد چیزی بگوید که من ناراحت نشوم. وقتی هم که گلایه نمی‌کند، بیشتر نگران می‌شوم. ای کاش مثل دوران اسارت پدرش شکایت می‌کرد و حرفی می‌زد.**از روزهای بازگشت ایشان از اسارت برایمان بگویید؟روزهای بسیار زیبایی بودند. علی چند ماهه بود که حسین اسیر شد و زمانی که برگشت، علی به دبیرستان می‌رفت. شور و شوق حسین از دیدار با علی و زندگی با او وصف‌شدنی نیست. می‌گفت: در زندان انفرادی عراق گاهی نمی‌توانستم غذا بخورم و به یاد علی می‌افتادم که هر روز بدون من بزرگ‌ و بزرگ‌تر می‌شود و آنجا نیستم که بزرگ شدنش را ببینم! واقعاً با دیدن علی که حالا برای خودش مردی شده بود، روح دوباره‌ای در کالبد حسین دمیده شد. هیچ‌وقت حسین را آن‌قدر خوشحال و خوشبخت ندیده بودم. موقعی هم که پسر علی به دنیا آمد، زندگی ما شیرین‌تر شد. **هجده سال عمر کمی نیست. چگونه این همه سال تاب آوردید؟ایمان دارم من و حسین انتخاب شده بودیم که با هم این راه دشوار را طی کنیم و به انتها برسانیم. هیچ‌کس باور نمی‌کند کسی بتواند هجده سال اسارت را تاب بیاورد، ولی حسین تحمل کرد. طبیعی است به عنوان همسرش باید تاب می‌آوردم. نبودن حسین برایم عذاب تلخی است، ولی از اینکه در همه جا از او به عنوان اسطوره مقاومت یاد می‌کنند و یاد و نامش مایه سرفرازی من و فرزندانم هست، خوشحالم.**از لحظه دیدار با ایشان بعد از هجده سال بگویید؟تا وقتی حسین را دیدم، باور نمی‌کردم زنده باشد و برگردد! چون هجده سال انتظار دیگر رمقی برایم نگذاشته بود. حتی وقتی نامه او آمد، باور نمی‌کردم خود او نوشته باشد. من و حسین فقط یک سال و نیم زندگی کردیم که او اسیر شد. ما در فروردین سال 1358 ازدواج کردیم و او در شهریور سال 1359 اسیر شد. تازه در طول همان یک سال و نیم هم، بیشتر از سه چهار ماه با هم زندگی نکردیم و بقیه را در مأموریت بود. در نامه دوممان به او، به نکاتی که فقط من و حسین می‌دانستیم، اشاره کردم و به خودم گفتم: اگر متوجه این نکات شد و جواب داد معلوم می‌شود خود حسین نامه‌ها را نوشته است. خوشبختانه حسین متوجه آن نکته‌ها شده بود و جوابم را داد. او موقعی که وارد مرز ایران شد، به من تلفن زد. وقتی صدایش را شنیدم، مطمئن شدم خواهد آمد. **و سخن آخر؟دلم می‌خواهد مردم، مخصوصاً جوان‌ها بدانند آسایش و آرامش امروز آنها با چه رنج‌‌ها و سختی‌هایی تأمین شده است و همه ما مرهون خون شهدایی هستیم که جان خود را برای حفظ این کشور فدا کردند. حسین همیشه می‌گفت: عزت و سرافرازی امروز ما مرهون قطره قطره خون شهداست. همیشه با افتخار می‌گفت: ما جنگ را به نقطه‌ای رساندیم که دنیا حقانیت ما را پذیرفت و در برابر رزمندگان اسلام زانو زد. به کسانی که می‌گویند چقدر از شهدا می‌گویید، می‌گویم: اگر فقط یک روز بتوانید خودتان را جای امثال من و فرزندان ما بگذارید، دیگر این حرف را نمی‌زنید! خانواده‌های شهدا برای حفظ آرامش مردم، تاوان‌های سنگینی داده‌اند. از دست دادن آن شهدای گرانقدر را با میلیاردها پول و سرمایه نمی‌شود جبران کرد. حسین هجده سال اسارت را در زندان‌های بعثی تحمل کرد تا ما و فرزندانمان سرافراز باشیم. او را بارها به خاطر اینکه با آنها همکاری نمی‌کرد، کتک زدند، شوک الکتریکی دادند، تا پای جوخه اعدام بردند، تهدید به اعدام کردند و انواع و اقسام شکنجه‌های جسمی و روحی را روی او انجام دادند، ولی او به خاطر سرافرازی مردمش تحمل کرد. او حتی امید نداشت که روزی به کشور و نزد خانواده‌اش برگردد، با این همه ذره‌ای تزلزل به خود راه نداد و حسرت شنیدن یک آه را بر دل دشمن بعثی گذاشت. روا نیست نسل فعلی این بزرگان را نشناسد و نسبت به ایثارگری‌های آنها ناسپاس باشد.منبع:هفته نامه حیات طیبهانتهای پیام/  

برچسب‌ها